گفتن از گفتن چرا ، آنگه که گفتارم برفت
آمدن بر خط چرا، گر نامه از یادم برفت
چون ندای دل رسید، ترکم بگفت اندیشه هم
مانده ام حیران ولی حیرانی از جانم برفت
نظرات ()
اندر باب سکوت
سکوت بر شش نوع است که هر یک را معنا و ارزشی مجزاست، اول آن است که بزرگان می گویند و
بر خامان سکوت اختیار کردن لازم است؛ دوم آن است که کس سرّی می داند و گفتنش نباید،
پـس اورا بهتر آنست که دهان به سخن نگشاید؛ سوم آنست که با سکوت بی میلی به مباحثه را بیان دارد
که گوینده را درک آن لازم است؛ چهارم آنست که ابلهی بی ارزش گوید و پاسخ گفتنش نشاید؛ پنجم
آنست که نه دانشی دارد و نه استعداد بالذات برای سخنوری، پـس او را سکوت سزاوارتر است؛
ششم آنست که جسـمش علیـل است و شنیدن نتواند و یا عقلش خفیف است و باز هم شنیدن
نتواند، پـس او را جز سکوت چاره نیست، که گفتن او را مضحکه شنوندگان سازد !
نظرات ()چون بی ثــمر بنشسـته ای، بر نـــامده دلــبسته ای،
از هرچه پس، دلخسته ای، گم در سِر سربسته ای
واپـس بــزن گمگـشتگی، بنگر به خود بی خستگی
آندم که خـــود باور کنی، از بیخـودی وارسـته ای
نظرات ()از جام تو نوشیده رهش برده به خورشید
با نــام تو کوشیده جمش شــد جم جمـشید
آنکس که ننوشیده ازین باده بـه ره شــد
بیــراهه بپـــوییده، ز فـــرّ، دیـده بپوشید
***
گـر باورت باور کنــم، بـاور شوی، یاور شوی هردم ز غم نــاز آورم، ساغـر شوی، دلــبر شوی درد آورد دوری ز تـو، دلـــداده دل پـایــــد به تو جویم چو نورت را به دل، تابنده چون گوهر شوی ***
نظرات ()از چه نوشت؟ درباره چه نوشت؟ برای که نوشت؟ چرا نوشت؟ هنگامی که گفتنی بیش از توان گفتن است و خاموشی سزاوارتر، هنگامی که گفتن درباره هر چیز می توان، اما هر چه گفتنی بود را پیشینیان به از هرکس گفته اند، هنگامی که شنوندگان خود دانایانند و نادانان همان کران و کوران، هنگامی که در درون سنگینی باری را داری و می دانی تا پایان بر دوشت خواهد بود، پس چرا نوشت؟
نظرات ()بادا پروردگار نگهدارت و انوشه بادا خاکت!
زمینت سبز باد و آسمانت روشن از آفتاب!
باشد که بر خاکت همواره گل روید و گلرویانت بدرخشند همچون ستاره بر جهان!
باشد که زمین انسان پرورت، انسانیت بپروراند و مردم عشق پرورت، عشق به مادر خود، میهن خویش را بفراموشی نسپرند!
میهنم، ترک تو می کنم، اما ترک عشقت نمی کنم،
دور می شوم، اما جدا نمی شوم،
دوری از تو را بر می گزینم تا عشقت را با کینه نیامیزم،
همینک که مردم تو ، مردم من، خاکت را ارج نمی نهند، همینک که تنها به گذشته تو می بالند و آینده نمی سازند، همینک که ساختن را فراموش کرده اند و تنها دیگران را گناهکار می شمارند، همینک که ارزش های انسانی از بین می روند، می روم...
باشد که دوری، مرا از میهن فروشی بازدارد، باشد که دوری از مردمان تو، بی باوری را از من دور کند، باشد که در جدایی از تو، پیوندم را با تو نگسلم.
میهنم، چه دردآورست دیدن اشک تو، تو که با گذر زمان به پس می روی، تویی که جز ویرانه های گذشته بالنده ات، چیزی برای بالیدن نداری،
و چه در شگفتم از مردمان تو، گویی بر خاک تو زاییده نشده اند، هوای تو را هر دم فرو نبرده اند، آسمان پر ستاره ات را ندیده اند و بوی خوش تو را نشنیده اند، گویی پیوندی با تو ندارند.
میهنم تو که مهد انسان پروری بودی، تو که مهد ارزش های انسانی بودی، تو که آرمان های والا را به جهانیان دادی، بگو چه شد که به این روز افتادی؟
چرا مردمان تو از تو می گریزند؟ چرا از تو زده شده اند؟ چرا گفتن نام میهن خود را ننگ می دانند؟ چرا فرهنگ بی فرهنگی را جایگزین فرهنگ بزرگی و بزرگ پروری و بزرگ سالاری و بزرگ منشی می کنند؟ چرا برای پناه جستن از پلیدی به ننگ پناه می برند؟ چرا از ستم زادگان به ستم گستران شکوه می کنند؟ چرا آزادی را در بی بند و باری می بینند و چرا آزادگی جز آزادی از بند دشمن معنایی نمی دهد؟ چرا ایمان به ایزد یکتا و باور به خود را با ایمان به بی ایمانی و باور به بیهودگی عوض کردند؟ چرا خود را فدا می کنند اما فدای پوچی و گذران بی ثمر زندگی؟ چرا دیگر جوش و خروش برای برافراشتن نام تو ندارند؟ چرا از تو و از خود و از همه چیز به هیچ می گریزند؟ چرا دیگر ایرانی نیستند و خود را از شهر خود می دانند؟ مگر همه این شهرها ایرانی نیستند؟ مگر تو سرزمین مردمان گوناگون نبودی؟ مگر تو آن نیستی که مردمان، باورها و آداب آنها را گرامی می داشتی؟ مگر تو اولین های بسیاری به جهانیان ندادی؟ چرا همینک هیچ، جز گذشته برای بالیدن نمانده است؟
میهنم تو را چه شده است؟ سالهای درازیست که بیماری، درمان نمی شوی؟ چقدر دلم تنگ بزرگی توست، دلم تنگ بزرگ پروری توست. کجایند مولاناها، سعدی ها، خیام ها و حافظ های امروز؟ کجایند ابوعلی سیناها، فارابی ها و خوارزمی های امروز؟ اگر کورش و داریوش و انوشیروان نیستند، تک تک مردمان تو که هستند، اگر آزادی نیست، آزادگی که می تواند باشد، اگر دین سالاری است، باور به خود که می تواند باشد، اگر دشواری هاست، فرهنگ و دانش که می تواند باشد...
و چه دل تنگم برای روزهای بزرگی تو، میهنم، می روم شاید آلوده بیماری بیهودگی نشوم، شاید به اندازه بزرگان مرز و بوم خود بزرگ نشوم، اما امیدوارم بزرگ منشی و بزرگواری را چون گنجینه به یادگار مانده از تو نگهدارم و باور داشته باش که هیچگاه ننگم نخواهد آمد که بگویم میهنم ایران است ...
بادا پروردگار نگهدارت و انوشه بادا خاکت!
نظرات ()آرام آرمیده بود، اگر بر می خاست نیز آرام بود، اگر آفتاب بود آرام بود، اگر باران بود آرام بود، آرام بود اما موج هم می شد، آرام بود اما توفان هم می شد، نوایی خوش در سکوت و سکوتی خوش آهنگ در غوغا بود، نوای آرامش بود و آرامشی نوید بخش. بی رنگ بود اما بی رنگ از پر رنگی، بی واژه بود در فرهنگ واژه ها، در روشنایی دیده نمی شد که خود از روشنا بود و در تاریکی دیده نمی شد، که در تاریکی خود را فدا می کرد و دلآرام می شد. آرام بود، هست، هوای رفتن ندارد که جای خود را یافته، هوای پر کشیدن ندارد که آسمان یافته، هوای نشستن ندارد که موج را ساخته. توفان نیز شده بود، آنگاه دمید و شکست و فروریخت آنچه را که ناپایدار بود؛ وزید و بارید و در گردآب برد آنچه را که شستنش نیاز بود؛ گسیخت گسستنی ها را، برچید برچیدنی ها را، ساخت و آرام شد، آبادکرد و آرامتر شد، آراست و بر پاخاست، آرام آرام، گذاشت نسیم بوزد، نور برتابد، رایحه پراکنده شود، زلالی روان شود، نوا بلند شود و نغمه هماهنگی سر داده شود، آرام نگریست، چندی گذشت، همچنان می نگریست، به آرامی لبخندی نادیدنی زد و آرمید و آرام آرمیده بود، اگر برمی خاست نیز آرام بود...
نظرات ()گر در این عالم ناسوت دری بُگشایم
گر برای طلبـــم راهـــبری بِنمایـم
می شوم مست ز میخانه عشق
می برم راه به غمــخانه عشق
اندر این راه دگر نیست مرا گـمراهی
اندر این راه دگر نیست مرا همراهی
اندر این راه رِسَم من به حقیقت، روزی
نرسم گر به حقـــــیقت، بــِبرم بهروزی
به هوای قربتش، غربت دنیا بکشم
به عزای هجرتش عزلت دنیا طلبم
در پناه او برم بهره ای از هر دو جهان
در جفای بشــر و از قفس تنـــگ زمان
گر رسیدن به کمال، گر تمنای وصال
نبود غایـــت من، نرسم جز به مــلال
من کنون سرگشته ام اندر میان قدرتــش
من کنون گم گشته ام اندر ورای خلقتش
هرکجا را نگرم، جاذبــــه قــــدرت او
می کشد روح مرا در طلب وصلت او
به امیدی که ســــر آید روزگار فصلِ او
به نویدی که رسد مرگ تن و وصلِ به او
زندگی می کنم و بندگی و حمد و سـجود
تا بمیــرم ز وجــود و بچشم طعم وجـود
شعری که در ١٧ سالگی نوشتم بعد از ٨ سال باز هم به همین رسیدم اما با کوله باری از ٨ سال زندگی و تجربه...
نظرات ()